سیب
پوست سیبی را میگیرد،
با چنگال یکی یکی سیب های قاچ قاچ شده را به طرفم می گیرد،
آخرین قاچ را که می خورم،

مثل همیشه صدای مهربانش در گوشم می پیچد،
" نوش جان دخترم "...
طعم سیب هایی که پدر برایم پوست میکند،
با تمام سیب های دنیا فرق می کند...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:51 توسط محدثه
|

بیست و هفت سال
می ترسیدم از دنیای که انتظارم را می کشید
و زمینی که قرار بود روزی زیر پایم باشد،
هر چه می گذشت ضرباتی که به سینه ام می خورد،محکم تر و تند تر میشد!
آمدی کنارم و از هر آنچه دلم می خواست گفتی،
تنها یک سوال ماند...یک سوال بی جواب...
پرسیدم:اینکه محکم به در و دیوار سینه ام می خورد چیست؟
خندیدی و هیچ نگفتی!...
دوباره سوالم را تکرار کردم،
گفتی:ماجرایش مفصل است،وقتت تمام شده باید بروی...
امروز بعد از بیست و هفت سال دوباره که با هم تنها می شویم،
می خواهم سوالی بپرسم...
بگو تا کی قرار است این سینه ضربات گاه و بی گاه روزگار را تحمل کند؟!
+
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 20:49 توسط محدثه
|

ای جوانمرد:جهان را دوست تر داری یا آخرت را؟
بهشت را دوست تر داری یا دنیا را؟
زندگی را یا مرگ را؟
جوانمرد:در سرای دنیا زیر خاربنی با خدا زندگی کردن را دوست تر دارم
تا در بهشت زیر درخت طوبی و بی خبر از او!...
عرفان نظر آهاری
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 1:33 توسط محدثه
|

طلوع شمس الشموس
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:12 توسط محدثه
|

خوش گذشت
داره تموم میشه
منظورم مهمانی خداست،
خانه اش آباد،
مثل همیشه خوش گذشت...
چرا که سر سفره اش نشستیم...
نمک خوردیم و نمک دان شکستیم!
و او میزبانی را درحقمان تمام کرد و چند روزی مانده به پایان میهمانی
ساعتی را اختصاص داد به اینکه ،
بنشینیم و نمکدانهایی را که شکستیم ،
با تکرار یک کلمه ی پنج حرفی بند بزنیم،
همان کلمه ی دیرآشنا که ازشرمندگی مانده بودیم،
چند بار تکرارش کنیم...
تاحق مطلب ادا شود!
همان العفو های نیمه شبهای قدر را میگویم!
بند زدن آن همه نمکدان شکسته،
سخت بود اما ...
خانه اش آباد،
مثل همیشه خوش گذشت...
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 19:41 توسط محدثه
|

خدایا امشب در های غفرانت باز است و
خوان رحمتت گسترده...
اما با این بار سنگین نافرمانی و گناه نشسته بر دوش دلم٫
روی آمدنم نیست...
فریاد از این بار سنگین و فریاد از آن دمی که
بخواهی پشت در ماندنم را...
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:53 توسط محدثه
|

خدایا
خدایا مرا باقی بدار به بهترین حال٫
و بمیران به بهترین حال...
بر حال دوستی دوستانت و دشمنی دشمنانت٫
و میل به سوی تو وترس از قهر تو٫
و در حال خشوع و وفا به عهد و تسلیم برای تو...
مرا بدین حال بمیران...
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0:33 توسط محدثه
|

22مرداد1385
باید بروی بالای کوه صفا،
و با لحظه های پر التهاب هاجر وداع کنی.
باید با قدمگاه خلیل الله و حجر اسماعیل،
با ماه بالای کعبه
و مناره های تا به عرش رسیده وداع کنی...

زمان وداع با کعبه است
بایدبا دلت وداع کنی...
پاهایت روی سنگفرش ها کشیده می شود،
عقب عقب راه میروی،
و هر لحظه،
نقش کعبه در نظرت محو تر می شود...
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 11:49 توسط محدثه
|

21 مرداد 1385
ساعت ده شب،
طبقه ی دوم مسجدالحرام،
روبروی کعبه،
همه آمده بودند،
خواسته یا ناخواسته،
همه با لباس سفید،
وغمی که در شریانهاشان جاری بود،
همه رو به کعبه،
پیچیده در سکوت طواف وداع،
کلمه لازم نبود،
چشم ها می گفتند ناگفته ها را،
وتنها خدا می شنید...
حرف آنهمه چشم را...
که تا نگاه میکنی...
وقت رفتن است...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 15:51 توسط محدثه
|

20مرداد1385
دست رو ی پرده ی خوشبوی پرده که میکشی تار و پودش ،
تا رو پود دلت را از هم می گسلد،
دانه های تسبیح بین انگشتانت می لغزد...
مثل دانه های اشک رو ی گونه هایت...
صورتت را که آرم نزدیک می کنی...
خدا آغوشی به وسعت خورشید،
نثارت می کند...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 15:50 توسط محدثه
|

|