طلوع شمس الشموس
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:12 توسط محدثه
|

خوش گذشت
داره تموم میشه
منظورم مهمانی خداست،
خانه اش آباد،
مثل همیشه خوش گذشت...
چرا که سر سفره اش نشستیم...
نمک خوردیم و نمک دان شکستیم!
و او میزبانی را درحقمان تمام کرد و چند روزی مانده به پایان میهمانی
ساعتی را اختصاص داد به اینکه ،
بنشینیم و نمکدانهایی را که شکستیم ،
با تکرار یک کلمه ی پنج حرفی بند بزنیم،
همان کلمه ی دیرآشنا که ازشرمندگی مانده بودیم،
چند بار تکرارش کنیم...
تاحق مطلب ادا شود!
همان العفو های نیمه شبهای قدر را میگویم!
بند زدن آن همه نمکدان شکسته،
سخت بود اما ...
خانه اش آباد،
مثل همیشه خوش گذشت...
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 19:41 توسط محدثه
|

خدایا امشب در های غفرانت باز است و
خوان رحمتت گسترده...
اما با این بار سنگین نافرمانی و گناه نشسته بر دوش دلم٫
روی آمدنم نیست...
فریاد از این بار سنگین و فریاد از آن دمی که
بخواهی پشت در ماندنم را...
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:53 توسط محدثه
|

خدایا
خدایا مرا باقی بدار به بهترین حال٫
و بمیران به بهترین حال...
بر حال دوستی دوستانت و دشمنی دشمنانت٫
و میل به سوی تو وترس از قهر تو٫
و در حال خشوع و وفا به عهد و تسلیم برای تو...
مرا بدین حال بمیران...
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0:33 توسط محدثه
|

22مرداد1385
باید بروی بالای کوه صفا،
و با لحظه های پر التهاب هاجر وداع کنی.
باید با قدمگاه خلیل الله و حجر اسماعیل،
با ماه بالای کعبه
و مناره های تا به عرش رسیده وداع کنی...

زمان وداع با کعبه است
بایدبا دلت وداع کنی...
پاهایت روی سنگفرش ها کشیده می شود،
عقب عقب راه میروی،
و هر لحظه،
نقش کعبه در نظرت محو تر می شود...
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 11:49 توسط محدثه
|

21 مرداد 1385
ساعت ده شب،
طبقه ی دوم مسجدالحرام،
روبروی کعبه،
همه آمده بودند،
خواسته یا ناخواسته،
همه با لباس سفید،
وغمی که در شریانهاشان جاری بود،
همه رو به کعبه،
پیچیده در سکوت طواف وداع،
کلمه لازم نبود،
چشم ها می گفتند ناگفته ها را،
وتنها خدا می شنید...
حرف آنهمه چشم را...
که تا نگاه میکنی...
وقت رفتن است...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 15:51 توسط محدثه
|

20مرداد1385
دست رو ی پرده ی خوشبوی پرده که میکشی تار و پودش ،
تا رو پود دلت را از هم می گسلد،
دانه های تسبیح بین انگشتانت می لغزد...
مثل دانه های اشک رو ی گونه هایت...
صورتت را که آرم نزدیک می کنی...
خدا آغوشی به وسعت خورشید،
نثارت می کند...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 15:50 توسط محدثه
|

19مرداد1385
به رواقی تکیه داده بودم و محو تماشای زائرانی بودم٫
که بعد از طواف کام آتشناکشان را با آب زمزم سیراب میکردند...
چند دقیقه ای میشد که خیره به زائران ایستاده بودم٫
که مردی در لباس احرام لیوانی از آب زمزم به دستم داد!
بی اختیار لیوان را گرفتم و...
تازه متوجه شدم چقدر تشنه ی زمزم بودم...
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 1:5 توسط محدثه
|

18مرداد1385
به کجا رسیده ای مسافر سرزمین وَحی؟!
به کدامین نقطه از اقلیم بندگی راهت داده اند٫
که اینگونه تو را مبهوت خویش ساخته؟!
به کدامین مسند در کوی یار قدم نهاده ای که ایستاده ای ،
اما پاهایت به زمین نیست؟!
زنده ای،اما نفس کشیدنت بس دشوار...
بگو مسافر سرزمین وحی...
بگو آنجا بر بام بلند مسجدالحرام بر تو چه میگذرد؟!...
ٍٍ
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 23:31 توسط محدثه
|

17مرداد1385
کنار کعبه که میرسی٫می پرسی:
"خدایا... به پاداش کدامین خوبی میهمان حریم پاکت شده ام؟!
...
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:9 توسط محدثه
|

|